تبليغاتX

وبلاگ ((شبح سرگردان)) یکشنبه ها آپ میشود

 

شبح سرگردان
شبح سرگردان

مشکل من با عدل الهی
سلام بچه ها خوبین ؟
امروز می خوام یه ذره بیشتر در مورد پست دو هفته قبلم حرف بزنم .
می دونم بحث یه جورایی داره خشک میشه ولی بهر حال این یه سوال اساسیه که تا حل نشه نمی تونم خودم رو به خدا نزدیک کنم و یه شبهه ی اساسیه که در مورد عدل الهی برام مطرح شده . سعی می کنم تو پست بعدیم تنوعی به مطالبم بدم . امیدوارم از خوندنش خسته نشین . نمی دونم که این سوال تا حالا واسه چند تاتون پیش اومده ؟ و چند تاتون تونستین به جوابتون برسین ؟ و اینکه اگه کسی نظر خاصی تو این مورد داشت بد نیست بهم بگه . شاید بعد از مدتها بتونم به جوابم برسم .
منظورم همون مطلبیه که در مورد بچه ها نوشته بودم و خلاصه ش این بود که چرا دوتا بچه ای که به دنیا می آن یکیش سالم سالمه و اون یکی مثلا کوره یا کره یا بالاخره یه نقص مادرزادی داره؟ آیا اینجا ظلمی به بچه ی دوم نشده ؟ و سوالم این بود که آیا این با عدل الهی منافات داره یا نه ؟
بعضی از بچه ها مخصوصا معصومه تاکید داشتن که من تو این مورد از نظرات اهل فن هم استفاده کنم تا شاید کمکی بهم بشه . آبجی نگار هم من رو به کتاب عدل الهی نوشته ی مرتضی مطهری ارجاع داد .
هر جوری بود این کتاب رو پیدا کردم و خوندمش . مطهری کلی در این مورد بحث کرده بود که من نکات اساسی بحثش رو پایین نوشتم . اما حتی جواب مطهری هم نتونست من رو تو این مورد قانع کنه و حتی چند سوال دیگه هم به سوال اصلیم اضافه شد .
حالا نکات اساسی جواب مطهری رو بخونین ببینین شما رو قانع می کنه ؟فقط خواهشا وقتی جوابها رو می خونین خودتون رو به جای یک کرو کور مادرزادی یا به هر حال بچه ای با نقص مادرزادی بذارین و محرومیت هایی رو که اون تو زندگیش میکشه رو در نظر بیارین و با توجه به این شرایط قضاوت کنین :
1)خدا انسانها را خلق کرده پس خدا مالک اصلی انسان و هر آنچه که متعلق به انسان باشد هست . انسان در مقابل خدا حقی ندارد و آنچه که او داده از رحمت و فیض لایتناهیش بوده است . هیچکس در برابر او حقی و مالکیتی و اولویتی ندارد .
در مورد نکته ی اول که چندان جای بحث نمی بینم . این جواب بیشتر شائبه ظلم الهی را در اذهان مطرح می کندتا عدل الهی و جوابی نیست که آرامش فکری را برای اذهان نا آرام به ارمغان آورد .
ولی حتی مالکی مانند خدا که مالکیتش در طول موجودات دیگر هست هم اگر می خواهد کودکی را با نقص مادرزادی متولد کند و کودکی دیگر را با تن و جانی سالم باید معیاری برای معلولیت اولی و سلامت دومی داشته باشد
و از آنجا که نوزاد متولد شده هنوز گناهی مرتکب نشده این نمی تواند جزای گناهان باشد .
اگر هم قرار باشد گناهان والدین را در نقص نوزاد دخیل بدانیم باز هم بنوعی ظلم می رسیم که در آن گناه دیگری باعث عذاب نوزاد شده است و این با عدل الهی همخوانی ندارد . (*)
*نکته ی شماره ی 3 سعی دارد ملاک خدا را در آفرینش کودکان ناقص الخلقه شرح دهد .
2) بدی ها یا کیفری هستند عادلانه یا ابتلایی هستند هدفدار و پاداش آور
بحث کیفر که در مورد نوزادان منتفی است اما در مورد پاداش :
اگر منظور از پاداش پاداش دنیوی باشد : این درست است که مثلا شخص نابینااز سایر حواسش بهتر استفاده می کند و معمولا حواس دیگرش بهتر از اشخاص عادی کار می کند ولی این باز هم این نکته را که او از دیدن محروم شده و زبرگترین و زیباترین حسش رو از دست داده توجیه نمی کند و جوابی برای شائبه ظلم نیست .
اما اگر منظور پاداش اخروی باشد این پاداش تنها برای کسانی قابل درک است که اعتقاد به ماورا الطبیعه دارند و پرونده شائبه ظلم همچنان برای عده ی زیادی مفتوح باقی می ماند . تازه باز هم سوال مطرح است که نداشتن حس بینایی یا شنوایی یا دست و پا ٬ شش انگشته بودن و عجیب الخلقه بودن چگونه ممکن است فرد را مشمول نعمات اخروی کند ؟
3)شاید این جمله را بارها شنیده باشید که از قوی ترین استدلال های مطهری هم هست
او می گوید : خداوند منبع لایتناهی رحمت است و به هر موجودی تا آنجا که ظرفیت و قابلیت و استعداد دارد فیض می رساند .
خوب پس ملاک آفرینش شد ظرفیت و قابلیت و استعداد . هر کس این معیارها را داشته باشد بیشتر از نعمات خدا برخوردار می شوند و ناقص الخلقه ها باید بدانند که این فاکتورها را یا نداشته اند یا کمتر از افراد سالم داشته اند .
اینجا دو سوال مطرح می شود :
اول اینکه مگر استعداد و ظرفیت و قابلیت را هم خدا خلق نکرده ؟ مگر اینها منشایی جز خدا دارند ؟ پس اگر ناقص الخلقه ها این فاکتورها را نداشته باشند یا کمتر از افراد عادی داشته باشن باز هم تبعیضی است که از جانب خدا بر آنان روا شده و این نه تنها شائبه ظلم را رد نمی کند بلکه ان را تقویت می کند .
و دوم اینکه درست است که خدا عالم است و به ظرفیت و استعداد و قابلیتی که خود در نهاد نوزادان نهاده قبل از اینکه آنها متولد شوند آگاه است و بر فرض بر اساس آنهاست که به یکی فیض می رساند و از دیگری امساک می کند ولی در اینجا هم ایرادی است . معلمی را در نظر بگیرید که نه ماه با دانش آموزی کار کرده و یقین دارد که این کودک در امتحانات پایان ترم مردود می شود . اما آیا این عدالت است که معلم نمره ی مردودی را قبل از اخذ امتحان در کارنامه ی کودک منظور کرده و از او امتحان نگرفته مردودش کند . این حتی در چهارچوب عدل بشری هم قابل توجیه نیست چه برسد به عدل الهی .
منظورم این است که خدا برفرض هم می داند که اگر این نوزاد صاحب حس بینایی یا شنوایی و ... شود استفاده ی درستی از آن نمی کند . اما آیا عدل الهی ایجاب می کند که او بدون این حواس پا به عرصه ی وجود گذارد و بدون شرکت در آزمون زندگی یک از پیش باخته باشد ؟
باز هم مطلبم طولانی شد . یه معذرت و اینکه اگه لازم باشه قسمتی از مطلب رو که باقی مونده تو پست بعدی میارم . سعی هم می کنم دیگه مطالبم شخک و طولانی نباشه . سعی می کنم . خوش باشین بچه ها . بای


نوشته شده توسط فرزاد در ساعت 12:35 | لینک  | 

مقدمه و معذرت خواهی

سلام به همه ی دوستای خوبم . خوبین؟ خوشین؟ سلامتین ؟

من که الان داغون داغونم . رفته بودم دانشگاه انتخاب واحد کنم اما از بخت بد من همه ی واحدهام با هم تداخل دارن .  آبجی نفیسه٬آبجی نگار به دادم برسین  . حالا چرا اوضاع واحدهام اینجوری بهم ریخته بماند .بعدا مفصل بهتون میگم . فقط بدونین که دو ترم قبل یه بلایی سرم اومد که معدلم افتاد زیر خط فقر و مشروط شدم . حالا مجبورم که هر واحدی رو با یه کلاس بردارم و هماهنگ کردن برنامه ی کلاسها با هم یه چیزی اونور غیر ممکنه .

واسه همین بود که دیر آپدیت کردم . راستش این هفته می خواستم یکی از مطالبی رو که خودم نوشتم بذارم اما سر همین قضیه ی انتخاب واحد اونقدر مخم تعطیل شد که نتونستم ویرایششون کنم و یه مطلب درست حسابی بذارم .

از اونجایی هم که داداش نیما یه ذره با شریعتی مشکل پیدا کرده بود ترجیح دادم یه هفته شریعتی رو بفرستم مرخصی تا حال و هوایی عوض کنه .

بعدش می خواستم جواب سوالی رو که هفته قبل پرسیده بودم و آبجی نگار گلم لطف کرده بود یه کتاب در موردش بهم معرفی کرده بود رو بذارم که نرسیدم خوب بخونمش و نتیجه گیری کنم . پس اون رو هم می ذارم واسه هفته های بعدی . ضمن این که یه تشکر ویژه  خیلی خیلی گرم هم از آبجی نگار و نفیسه دارم که من رو راهنمایی کردن .

و بازهم از اونجایی که منیره خانم گل بیشتر شعر رو دوست داره اومدم واسش شعر بذارم ولی خوب دوتا مشکل داشتم .

اولا این که تو فاز شعر نبودم . یعنی باید خیلی احساساتی بشم و برم تو اوج رمانتیک بازی تا پنج بیت شعر بگم .

ثانیا می خواستم یه شعری رو بذارم که دو کلمه حرف حساب داشته باشه و یه جورایی هم زبان حال خودمون باشه .

 واسه همین رفتم سراغ فروغ. همه تون فروغ رو میشناسین و خیلی هاتون هم این شعر فروغ رو خوندین . با این حال به نظرم یکی از بهترین شعرهاش همین شعره . اگه براتون تکراریه ببخشین .قول میدم بعدا جبران کنم .

راستی بچه ها اونایی که برام در مورد استقلال آف گذاشتن ازشون ممنونم . ولی من فقط میتونم نظر خودم رو بگم و از پیروزی های تیممون خوشحال بشم . اگه  در مورد تیم سوال تخصصی داشتین برین سراغ دوستای خوبم صدف ٬ پانته آ و ساناز که تو لیست لینکهام هستن .

آخر کار هم به بهنوش خانم گل که نامزد کرده و همینطور به آبجی های دوست داشتنیم نگار و میلی به خاطر عروسی داداشیشون که یه جورایی هم داداشی خودم میشه تبریک می گم و براشون آرزوی خوشبختی می کنم .

بچه هایی هم که لینکهاشون رو نذاشتم حتما تا هفته اول مهر لینکاشون رو درست می کنم . به بزرگی خودتون ببخشین .

 

 

 

((آیه های زمینی))

فروغ فرخزاد

آنگاه ٬خورشید سرد شد

 و برکت از زمین ها رفت

و سبزه ها به دریاها خشکیدند

و ماهیان به دریا خشکیدند

و خاک مردگانش را زان پس به خود نپذیرفت

شب در تمام پنجره های پریده رنگ

مانند یک تصور مشکوک

پیوسته در تراکم و طغیان بود

و راهها ادامه ی خود را

در تیرگی رها کردند

دیگر کسی به عشق نیندیشید

دیگر کسی به فتح نیندیشید

و هیچکس

دیگر به هیچ چیز نیندیشید

 

در غارهای تنهایی بیهودگی به دنیا آمد

خون بوی بنگ و افیون می داد

زنهای باردار نوزادهای بی سر زائیدند

و گاهواره ها از شرم به گورها پناه آوردند

چه روزگار تلخ و سیاهی

نان ٬ نیروی شگفت رسالت را مغلوب کرده بود

پیغمبران... از وعده گاههای الهی گریختند

و بره های گمشده دیگر صدای هی هی چوپانی را

در بهت دشتها نشنیدند.

در دیدگان آینه ها گویی

حرکات و رنگها و تصاویر

وارونه منعکس می گشت

و بر فراز سر دلقکان پست

و چهره وقیح فواحش

یک هاله ی مقدس نورانی

 مانند چتر مشتعلی می سوخت

مرداب های الکل

با آن بخارهای گس مسموم

انبوه بی تحرک روشنفکران را

به ژرفنای خویش کشیدند

و موشهای موذی

اوراق زرنگار کتب را

در گنجه های کهنه جویدند

خورشید مرده بود

خورشید مرده بود٬ و فردا

در ذهن کودکان

 مفهوم گنگ گمشده ای داشت

آنها غرابت این لفظ کهنه را

در مشق های خود

با لکه ی درشت سیاهی

تصویر می نمودند

مردم ٬

گروه ساقط مردم

دلمرده و تکیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسدهاشان

از غربتی به غربت دیگر می رفتند

و میل دردناک جنایت

در دستهایشان متورم میشد

گاهی جرقه ای٬ جرقه ی ناچیزی

این اجتماع ساکت بیجان را

یکباره از درون متلاشی می کرد

آنها به هم هجوم می آوردند

مردان گلوی یکدیگر را

 با کارد می دریدند

و در میان بستری از خون

با دختران نابالغ

همخوابه می شدند .

آنها غریق وحشت خود بودند

و حس ترسناک گنهکاری

ارواح کور و کودنشان را

مفلوج کرده بود

پیوسته در مراسم اعدام

وقتی طناب دار

چشمان پرتشنج محکومی را

از کاسه با فشار به بیرون می ریخت

آنها به خود فرو می رفتند

و از تصور شهوتناکی

اعصاب پیر و خسته شان تیر می کشید

اما همیشه در حواشی میدان ها

این جانیان کوچک را می دیدی

که ایستاده اند

و خیره گشته اند

به ریزش مداوم فواره های آب

شاید هنوز هم

در پشت چشم های له شده ٬ در عمق انجماد

یک چیز نیم زنده ی مغشوش

بر جای مانده بود

که در تلاش بی رمقش می خواست

ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها

شاید ٬ ولی چه خالی بی پایانی

خورشید مرده بود

و هیچکس نمی دانست

که نام آن کبوتر غمگین

کز قلبها گریخته ایمانست .

آه ٬  ای صدای زندانی

آیا شکوه یأس تو هرگز

از هیچ سوی این شب منفور

نقبی بسوی نور نخواهد زد؟

آه ٬ ای صدای زندانی

ای آخرین صدای صداها ...

 

نوشته شده توسط فرزاد در ساعت 15:16 | لینک  | 

پس تقصیر کیه ؟؟؟؟؟؟

اول سلام به همه ی دوستای خوبم

و اما بعد...

وقتی کامنت ها رو دیدم و با دو سه تا از بچه ها در مورد متن قبلیم چت کردم تصمیم گرفتم یه اصلاحیه واسه ش بزنم .

باشه قبول ٬ شاید خدایی باشه اصلا هست ولی نه اون خدایی که به ما شناسوندن . نه اون خدایی که اینا خودشونو جانشینش در روی زمین می دونن ٬ نه . ما باید خدا رو بهتر بشناسیم . باید در موردش تحقیق کنیم . باید خودمون رو از زیر آوار جهل و تعصبات و خرافاتی که سالهاست به خوردمون میدن نجات بدیم . باید خودمونو  از لجن بیرون بکشیم .

فقط یه سوالی واسه من پیش اومده . خوشحال میشم اگه در موردش اطلاعات دارین بهم بگین یا اگه کتابی در این مورد می شناسین بهم معرفی کنین.

یه بچه ای رو تصور کنین که محکوم به دنیا می آد . همین که با هزار امید و آرزو پاش و تو این دنیا می ذاره می بینن فلجه . کر و کور مادرزاده ٬ فنیل کتونوری داره ٬ شش تا انگشت داره ٬ خلاصه یه چیزیش کم و کسره . اصلا فکر کنید که کندذهنه . اینا تقصیر کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟ شاید بگین پدر و مادرش . این دقیقا همون جوابیه که آخوندها به این سوال من دادن .

 اونا میگن ((پدر و مادر این بچه اهل گناه بودن . مثلا مشروبات الکلی مصرف می کردن و این ازطریق جفت رو بچه شون اثر کرده .این نقص به خاطر گناهان دوره ی جوونی والدین این بچه ست )) خوب برفرض ما این جواب رو قبول کنیم ولی این انصافه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلافرض کنیم این پدر و مادر اهل هزار جور فسق و فجور بودن٬خوب گناه این بچه چیه ؟؟؟؟؟ بچه که گناهی نداشته که تاوانش رو پس بده . آخه این عدالته که جور گناه پدر ومادرش رو از بدو تولد تا دم مرگ بکشه ؟؟؟؟

نمیدونم تا چه حد مطلب ور رسوندم ولی اگه کسی چیزی فهمید بهم جواب بده لطفا

مطلب دوم در مورد آفریده شدن زن از دنده ی مرده.

در قرآن آمده که زن را ازدنده ی چپ مرد آفریدیم . جالبه که تو تفسیرهایی هم که من از آخوندها در این مورد دیدم موضوع رو بسط دادن و حتی گفتن به خاطر آفریده شدن حوا از دنده ی چپ آدمه که زنها یه دنده کمتر دارن!!!!!!! معلومه که کل این تفسیرها در جهت تحقیر زنها بوده . شاید روحیه ی زنده به گور کردندختران هنوز هم بهد از چهارده قرن در اخلاف مسلمانان از بین نرفته باشه.

ولی اینجا هم باز شریعتی بوده که جور آخوندها رو کشیده و یه جورایی سر و ته قضیه رو جوش آورده تا شاید خدشه ای به کتاب آسمانی وارد نشه .

شریعتی اعتقاد داره کلمه ای که در قرآن دنده معنی میشه دو معناییه و معنی دیگرش سرشته .

به نظر دکتر اینجا منظور این کلمه سرشت بوده و می خواسته بگه که زن را از سرشت مرد آفریدیم نه از دنده ی مرد . یعنی اینکه هر دو از یه سرشتن . هردو از یه خمیره ان و هیچ فرقی با هم ندارن .

اگه شریعتی نبودبا این همه بدعت ها و کژی های آخوندها  باید فاتحه ی اسلام رو  می خوندیم .

من هنوز خیلی حرف دارم ولی نمی خوام مطلبم طولانی شه.

راستی یه خواهشی ازتون دارم . بهم بگین که در چه موردی بنویسم تا اگه تواناییش رو داشتم براتون بنویسم . نمی خوام مطالبم همش در مورد فلسفه و دین و اینا باشه . شما چی دوست دارین ؟ و یه مورد دیگه هم این که هر کی آپ کرد لطفا برام off بذاره تا سریع بم تو وبلاگش. مرسی از لطف همتون. بای

نوشته شده توسط فرزاد در ساعت 9:6 | لینک  | 

کلمه ای موهوم بنام خدا

بالاخره اومدم آپ کنم . البته من هر روز تو اینترنت پلاسم و بهتون سر می زنم . خدائیش هم می خواستم بموقع آپ کنم . اما بنا به دلایلی آپ کردنم به تاخیر افتاد . یکی از دلایلش این بود که نتیجه ی لازم رو نگرفته بودم هر چند هنوز هم به اون جمع بندی که می خوام نرسیدم ولی آپ می کنم تا با کمک شما دوستا ی گلم نتیجه بگیرم .

یکی دیگه از دلایل تاخیرم این بود که شک داشتم همین مطلب رو آپ کنم یا نه چون می دونم که بعضی ها ناراحت میشن و دلم نمیاد که دوستام از دستم شاکی باشن . تصمیم سختی بود ولی بر آن شدم که بنویسم و این بود آنچه که بر روی صفحه ی اینترنتی نقش بست .

...............................................................................................

کلمه ای موهوم بنام خدا

نمی خواستم توی این مطلب قضاوت شخصیم رو دخالت بدم اما نمیدونم چرا هر کاری کردم نشد.

به هر حال ببخشین.

من از بچگی عادت دارم _ حالا نمی دونم درست یا غلط _ که برای شناخت یک کلمه یا اونو ببینم و یا حداقل حسش کنم . به هر حال فکر کنم این دو راه تنها راههایی باشن که بشه از یک کلمه اون شناخت درست رو بدست آورد . اما من متاسفم که باید اذعان کنم تو این بیست و یک سالی که زندگی کردم هیچوقت خدا رو و حتی ضرورت وجودش رو حس نکردم . شاید یه دوره ای بود که یاد گرفته بودم مثل کلاغ خم و راست شم و به یه مشت خاک نوک بزنم اما این کارم از روی شناخت نبود . در واقع همه ی ما مسلمون بدنیا میایم و به همین قدر اکتفا می کنیم که پدر و مادرمون بهمون بگن خدا هست . دیگه تمومه . نمیریم دنبال شناختش . اگه هم بخوایم کنجکاوی کنیم جامعه بهمون اجازه نمیده . چون کسی چیزی در موردش نمیدونه و نمی تونه سوال ما رو جواب بده میگن زیاد کنجکاوی نکن . شاید هم حق داشته باشن . شاید هم وقتی کسی مثل من دنبال قضیه رو می گیره کارش به کفر بکشه . ولی باور کنم من خدا رو بسیار گشتم اما هر بار بیشتر از یافتنش ناامید شدم .حالا که من دارم این حرفا رو میزنم یه کافر محسوب میشم و خونم مباحه . اگه کسی من رو به جرم این که این حرفا رو زدم بکشه کارش مجازه چون یه دستور شرعی رو انجام داده . کسی نمیاد ببینه منی که خدا رو حاکم بر اعمالم و اخلاقم نمی بینم و ملاک خیر و شرم خدا نیست چه کارها کردم و اونی که هی خدا خدا میکنه و هی گریه و راز و نیاز و تضرع و ورد و دعا و نماز شب و روزه ش برقراره چه کارها کرده ؟ یکی هم نیست بهش بگه عزیز من اگه خدا اونجوری که تو میگی هست . باشه . قبول . ولی تو که میگی هست دیگه چرا این غلط ها رو می کنی ؟ شاید بعضی ها بگن تو حق نداری کار چند نفر رو ملاک بگیری و اون رو به کل جامعه تعمیم بدی . اما باید بدونین این حرفایی که میزنم حرف یکی دو روز و حتی یکی دو سال نیست . من تیپ های مختلف آدما رو  دیدم و باید بگم که هیچ کس رو خداپرست تر از خود کافرم که اصلا خدا رو قبول ندارم ندیدم .

 من به این نتیجه رسیدم که اصولا خدایی نیست و اونایی که خدا رو می پرستن یا:

1: به اسم خدا دکه زدن ٬ اگه خدایی نباشه اونا از نون خوردن میافتن چون کار دیگه ای جز این که یه مشت چرت و پرت و چرندیات رو به خورد مردم بدن بلد نیستن . کار و بارشون هم که سکه س . اگه می تونستن چند تا خدای دیگه رو هم خلق می کردن .

2: به اسم خدا و به جانشینی اون حکومت بر جان و مال و ناموس مردم رو بدست گرفتن و از مذهب برای توجیه حکومت خودشون نهایت استفاده رو میکنن . مخالفاشون هم که خیلی راحت از سر راه بر می دارن .هر چی باشه اینا نماینده ی خدا هستن و هر کسی باهاشون دشمنی کنه انگار دشمن خداست و دشمن خدا هم شایسته ی مرگ!!!

3: بعضی ها که تعدادشون خیلی زیاده میترسن . این ترس هم انواع مختلفی داره . بعضی هاشون از حساب و کتاب روز قیامت و جهنم می ترسن . می ترسن بیفتن تو آتیش و جزغاله شن .

بعضی ها از حوادث طبیعی و زمین و زمون می ترسن و خدا رو میخوان تا مثلا ازشون در برابر سیل و زلزله و دزدی و اینا حمایت کنه . فقط هم این وقت ها یاد خدا میافتن .

4: بعضی ها با گریه و زاری تحقق آرزوهای محالشون رو از خدا میخوان . از خدا می خوان معجزه کنه و کاری که در حالت عادی امکانش نیست عملی بشه

5: بعضی ها که تو این دنیا بدبختی و فلاکت می کشن و نصیبی جز درد و رنج ندارن مجبورن خدا رو باور کنن تا امید داشته باشن که خداشون بدبختی این دنیا رو بی جواب نمیذاره و حداقل اونا تو اون دنیا از بهشت موعود برخوردار میشن !!!

6: خیلی ها خداپرستی براشون عادت شده و بدون اینکه خدایی رو بشناسن اون رو می پرستن و جالب این که من مخلص ترین پرستندگان خدا رو تو این گروه پیدا کردم.

7: یه عده هم اونایی هستن که یه مشت خرافه و کذب و بدعت رو می پرستن و متاسفانه  آتشی ترین ها هم هستن و در عین حال احمق ترین پرستندگان .

و...

مثلا می خواستم نظر اندیشمندان رو در این باره بیارم ولی فکر کنم اگه بخوام اولی رو بگم مجبورم تا آخر برم و اینجوری مطلب خیلی طولانی میشه . فقط نظریه فویرباخ رو میگم که بعدها پایه نظرات کارل مارکس و فردریک انگلس شد . ( من رو به مارکسیسم ربط ندین که اونا رو هم قبول ندارم ٬ تازه فویرباخ که مارکسیست نبود )

اون تو نظریه ی (از خود بیگانگی انسان) خودش میگه (( خداست که از انسان متولد میشود و انسان خالق خداست نه خدا خالق انسان . انسان است که در واقع صاحب تمامی فضایل و ارزشهاست اما از اونجایی که در خود خداوندی را نمی شناسد ٬ آنرا در یک وجود متافیزیکی شخصیت میدهد و آنچه را در خود اوست ٬ در آسمان موهوم جا میدهد و این یعنی از خود بیگانگی دینی . اما اگر روزی از این از خود بیگانگی رها شود ٬ به خود میرسد و این خود آگاهی را احساس می کند که انسان خدای خویشتن است ))

من حرفم رو تموم می کنم اما باید باز هم به این مطلب بپردازم . بهتون هم کاملا حق میدم که با من مخالفت کنین . به خصوص الان که من خیلی از مطالبم رو ننوشتم تا پستم طولانی نشه

نظرات ایزوله ٬ نیچه ٬ داستایوسکی ٬ کامو٬ سارتر و ....

بخصوص عاشق ژان پل سارتر و مکتب اگزیستانسیالیستیشم که حتی ملاک خوب و بد و ارزشگذاری اخلاق رو هم در غیاب خدا ارایه میدهد.

.................................................................................................

می خواستم از دوستام یه تشکر ویژه داشته باشم که چون مطلب طولانی میشه کوتاهش کردم . دوستای خوبم نگار ٬ نفیسه ٬ صدف ٬ بابک ٬ مسلم٬معصومه٬ بهنام ٬ میثم از همه تون ممنونم که به فکرم بودین . پانته آ عزیزم به تو هم خوش آمد میگم .

 

نوشته شده توسط فرزاد در ساعت 21:10 | لینک  | 

مفهوم شفاعت ( از چند دیدگاه )

مقدمه

دوستای عزیزم سلام .خوشحالم که فرصت دیگه ای برام پیش اومد تا بتونم باهاتون حرف بزنم . بعد از اینکه یه هفته کار سیاسی کردم میخواستم این هفته مطالب رو دوباره به روال قبلیش برگردونم . اما حیفم اومد که از مفهوم شفاعت نگفته رد شم . آخه اینا همیشه دغدغه های فکری من بوده .  اصولا ماها وقتی که مفاهیم ارتجاعی و خرافاتی مذهبی رو میشنویم از اسلام زده میشیم . شاید پدران ما که توی یه محیط منحط فکری رشد کردن و اجازه ی تکامل و تبادل فکری رو نداشتن می تونستن با این مفاهیم کنار بیان . اما آخوندها نمی تونن و نباید هم از ما انتظار داشته باشن تا تسلیم اسلام مرتجع شویم . شاید هم به خاطر همینه که امروزه شاهد دین گریزی عجیبی در بین نسل جوون هستیم . من خودم  دین خاصی رو ندارم اما توی هر دینی مفاهیمی هستش که من خودم رو ملزم به رعایت اونها می بینم . در واقع میشه گفت دین من یک دین ترکیبیه که سعی می کنم از مفاهیم متعالی ادیان مختلف دنیا بردارم و کنار هم بچینمشون . حالا درست یا غلط .  

با وجود اینکه من یه آدم بدبین نسبت به مذهبم اماحرف عقلانی رو نمیشه رد کرد اونهم وقتی که با یک توجیه قوی همراه باشه .

مفهوم شفاعت از دیدگاه آخوندها

 آخوندهای ما اینجوری می گفتن که(( هر کی ولایت مثلا علی رو داشته باشه سئیات تبدیل به حسنات میشه و  تو روز قیامت چهارده معصوم سر پل صراط می ایستن و وقتی مومنین از اونجا رد میشن به فرشته های نگهبان میگن آقاجون این از امت ماست . کاری باهاش نداشته باش . گناهاش رو ببخش و بذار بره بهشت)). (یا یه چیزی مثل این)

خوب اینجوری شفاعت به نظرتون مضحک و بی معنی نمیاد؟

مفهوم شفاعت از دیدگاه دکتر شریعتی

دکتر شریعتی از جمله معدود مذهبی هاییه که من تونستم باهاش ارتباط فکری برقرار کنم و تا حدودی حرفاش رو درک کنم . خودتون تعریف شفاعت قرآنی رو از زبونش بشنوین:

(( شفاعت دو مفهوم دارد : تابوئی و ایدئولوژیکی که ما نوع ایدئولوزیکیش رو قبول داریم . شفاعت تابوئی که ملاها می گویند مثل همان پارتی بازی های گند مزخرفی است که ما از سازمان های دولتی و سیاسی و دربارها گرفته ایم . یارو همینطور الکی دستور میدهد آدمی را بکشند ٬ بعد میرویم آقای وزیری را می بینیم ٬ کسی را می بینیم٬ متوسل میشویم ٬ اینجا و آنجا میرویم و بعد می گویند٬ خوب برو آزادی ٬ شفاعت تابوئی اینطور است .

اما شفاعت ایدئولوژیک که ما قبولش داریم : در اینجا ولایت علی_ یعنی شناختن و دوست داشتن وی_  رابطه ای ایجاد می کند که جزئی از وجود من میشود . خوب طبیعی است که ولایت علی سئیات را در زندگی من تبدیل به حسنات کند . منی که ضعفها و ذلت ها و انگیزه ها و تمایلات و عشقها و حرصها دارند از درون مثل موریانه می خورندم با ولایت به آن ریسمان خودم را به قله ی کوهی می بندم تا این بادها مرا به این ور و آن ور تکان ندهند و ولایت که درست مثل یک واکسن عشق دایما به من تزریق میشود در برابر این میکروبها مرا واکسینه می کند . طبیعی است که بعد دیگر آن ضعفها از زندگی من رخت بربندد و تبدیل به حسنات شود نه اینکه شفاعت همینطوری و بصورت فانتزی و غیبی . این را (شفاعت تابوئی ) من قبول ندارم ))

خوب تا اینجا کافیه . امیدوارم تونسته باشم گامی رو در جهت از میان بردن ارتجاع در دین بردارم .

شما کدوم شفاعت رو قبول دارین ؟

 

ضمنا تا یادم نرفته چند نکته رو یاد آوری کنم.

1)تولد صدف عزیز و نیکای نازنین رو بهشون تبریک میگم .

2)برای معصومه جان عزیز هم که نامزد کرده آرزوی خوشبختی دارم . ضمن این که امیدوارم مادرش هر چه زودتر سلامتیش رو بدست بیاره .

3)از بهنوش عزیز که وبش هک شده میخوام که ناامید نشه و دوباره ادامه بده . البته من که تاحالا هک اینجوری ندیده بودم .

4) وبلاگ دوست عزیزم مسلم ( به عشق داریوش) از این به بعد به آدرس زیر انتقال یافت . از تمامی کسانی که این وب رو لینکیدن میخوام که آدرسشونو درست کنن .

http://www.dariushlove2.blogfa.com

5) نفیسه جون هم بعد از مدتها بالاخره از سفر برگشت .

 

 

نوشته شده توسط فرزاد در ساعت 16:31 | لینک  | 

روشهای براندازی مخالفان در حکومت های استبدادی

چه زود یکشنبه شد . من آمادگیش رو نداشتم . امروز بهتره یه تغئیری توی ذائقه بدیم و بریم تو فاز سیاسی . چطوره ؟

به نظر شما یک حکومت استبدادی برای از بین بردن مخالفین خود از چه روشی سود می جوید ؟ عینی ترین راهی که به ذهن همه ی ما میرسد استفاده از نیروی نظامی برای سرکوب مخالفین است . اما این حکومت بسیار زیرک تر از آن است که جز در مواقع ضروری از این نیرو استفاده کند . زیرا هر چقدر هم افسار گسیخته باشد باز هم از بازتاب های جهانی  اعمال خشونت و بدنبال آن محکومیت های احتمالی در مجامع بین المللی می ترسد .

پس بهتر می بیند که از روش هایی کم هزینه تر سود جوید . چه روشهایی؟

یکی از معمول ترین این راهها گرسنه و عقب مانده نگهداشتن ملت خود است . آنچه این چنین حکومتی به مردم میدهد بسیار کمتر از مقدار تولیدی است که خود مردم کرده اند . حکومت علیرغم منابع سرشار سودی که عایدش می شود مواظب است که  هیچگاه نیازهای پایه ی توده ی مردم تامین نشود . بدین گونه افکار توده معطوف بدست آوردن چیزی برای خوردن ٬ جایی برای خفتن ٬ تکه پارچه ای برای پوشیدن می شود و فرصتی برای تفکر درباره ی منبع این مشکلات یعنی حکومت نخواهد داشت ( سطح بالاتر نیازهای هرم مازلو ).  تصور کنیدکسی را که نان شب خود و خانواده اش را ندارد ٬ وقتی با او درباره ی حکومت و سیاست حرف می زنید توانی برایش نمانده که درباره ی گفته های شما بیاندیشد .

راه دیگر برای این حکومت ها ایجاد نیازهای کاذب برای مردم در جهت اتلاف ثروت آنهاست . در واقع 90 درصد آنچه در بازارهای لوکس به فروش می رسد نیازهای واقعی مردم نیست و خیلی از این کالاهایی که می بینیم بوسیله ی سیاست های پشت پرده حکومتی ایجاد شده اند تا سرمایه ی ثروتمندان را از دستشان بربایند . قطعا اگر این نیازهای کاذب نباشد نیازهای حقیقی مردم به زودی اشباع شده و این اشباع ارزان شدن کالاها را در پی خواهد داشت و وقتی تورمی در کار نباشد مردم ثروتمند می شوند . آنگاه تنها جرقه ای کافی است که مردم از این ثروت در راه براندازی حکومتی که منشا ظلم است سود جویند .

بهتره پست این هفته رو تموم کنم تا طولانی تر نشده البته مطلب هنوز باقی سات که اگر احساس نیاز کردم شاید در پست بعدی هم ادامه اش بدم . خوش باشید بچه ها .

نوشته شده توسط فرزاد در ساعت 8:20 | لینک  | 

کوچه

دوستای عزیزم سلام . بعد از مدتی وقفه که تو کارم پیش اومده بود دوباره برگشتم . از همه ی کسایی که منتظرشون گذاشتم معذرت میخوام . میخوام از این هفته یه نظمی به کارم بدم .

پس تصمیم گرفتم که هر یکشنبه آپ کنم و طی روزهای بعدش جواب کامنت ها رو بدم . پس یادتون نره ٬ از این به بعد یکشنبه ها منتظرم باشین . ضمنا تا دوباره خودم رو با نوشتن وفق بدم چند روزی زمان میخواد . واسه همین با اجازه تون  برای پست این هفته  شعر (( کوچه )) از فریدون مشیری رو میذارم تا به امید خدا از هفته ی بعد دوباره دست به قلم بشم .

 

کوچه ...

بی تو ٬ مهتاب شبی٬ باز از آن کوچه گذشتم        

همه تن چشم شدم ٬ خیره بدنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد ازجام وجودم                  

شدم آن عاشق دیوانه که بودم .

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید  

باغ صد خاطره خندید ٬ عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی برلب آن جوی نشستیم

 تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فروریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید ٬ تو بمن گفتی:

(( از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آئینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی٬ چندی از این شهر سفر کن))

با تو گفتم ((حذر از عشق؟ ندانم

سفر از پیش تو ٬ هرگز نتوانم ٬ نتوانم !

روز اول که دل من به تمنای تو پرزد

چون کبوتر ٬ لب بام تو نشستم

تو بمن سنگ زدی ٬ من نه رمیدم ٬ نه گسستم

بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا بدام تو درافتم ٬ همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ٬ نتوانم! ))

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت ...

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ٬ نومیدم

رفت در ظلمت غم ٬ آن شب و شبهای دگرهم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از این کوچه گذر هم ...

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...

 

 

نوشته شده توسط فرزاد در ساعت 8:34 | لینک  | 

بر می گردم!!!!
دوستان عزیز به علت مشکل پیش آمده شاید چند روزی نباشم . البته شاید !!!

در ضمن پست آخرم رو ورداشتم . ببخشین

نوشته شده توسط فرزاد در ساعت 19:44 | لینک  | 

نفهمی چه حالی داره!!!؟؟

 بارهاشده که بر حال دیوانگان تاسف خورده ایم و چه بسا هر گاه ناگزیر به مواجهه با آنها بودیم سعی می کردیم حتی الامکان خود را از آنها کنار بکشیم . رفتار ما با آنها حتی خیلی بدتر از ناقلین بیماریهای مسری بود تا اینکه.....

امروز تجربه ای جدید بدست آوردم . بهلول را که می شناسید؟

صبح که با چشمای پف آلود و سر و وضع درهم به هر جون کندنی بود خودم رو  به کار آموزی بخش روان رسوندم انتظارشو نداشتم که اون رو اونجا ببینم . شاید او هم از تونل زمان عبور کرده بود و شاید هم ورژن جدیدتر بهلول بود .

اون پایین هم گفته بودم که دیوونه ها خوشبختند چون خود را به نفهمی زده اند . باز هم مجبورم بگم که ...

برخی ازدیوانگان می فهمند و از فهمیدن است که خود را به نفهمی زده اند . می خواهند لذت نفهمیدن را تجربه کنند و از رنج و سختی فهم فرار کنند .

برخی از دیوانگان می فهمند اما از نفهمی این همه جانوری که اسم انسان را بر خود نهاده اند دیوانه می نمایند یا شاید خود را به دیوانگی زده اند .

فهم باری عظیم است که وقتی دیگران از حمل آن امتناع می کنند سنگینی آن بر دوش کسانی می افتد که احساس مسئولیت میکنند . آوار خرد کننده ی فهم آنها را له می کند و بیزار از قبول سنگینی آن . 

نمی دانم شما هم تجربه ی مرا دارید یا نه ؟

شما چی فکر می کنید؟

نوشته شده توسط فرزاد در ساعت 15:16 | لینک  | 

روزنه ی امید

می خواستم « خداحافظ امید » را بنویسم اما از آنجا که احسان بهم ایمیل زده و نوشته ( ...حتی در برخورد ظلمت با روشنایی همیشه روزنه ای است ، شعاع های نورانی اطراف تو و نه غیرش و  ....) لازم دیدم تا در حد بضاعتم جواب او را بدهم .

احسان عزیز ، به نظرم آن روزنه کورسوی امید توست. شاید ما نمی خواهیم باور کنیم که در این دنیا همه چیز هیچ چیز معنی می شود . تاریکی ، تاریکی مطلق است و آن روزنه ی کوچک را هم ، خواهی یا نخواهی ، به زودی در میان خود فرو خواهد برد ، در خود غرق خواهد کرد و آنوقت دیگر سفیدی نیست . تاچشم کار می کند سیاهی و تیرگی بر دنیای تو حاکم خواهد شد .

شاید ما تشنه ایم . عطش داریم. عطش زندگی ، عطش دانستن ، عطش فهمیدن ، عطش زیستن در کنار فهمیدن . اما زمانی که می فهمیم ، می فهمیم که نمی فهمیدیم و می زیستیم . به قول آیدا زنده گی می کردیم نه زندگی .

این عطش سرابی را بر ما مشتبه می کند . می خواهیم به خودمان بقبولانیم که هدفی است . همان هدفی که به ما چشمک می زند و با عشوه های نهانی ما را بسوی خود می کشد .

مرگ را می پرستیم اما هنوز از زندگی ناامید نشده ایم . زمانی که زندگی آخرین تیر کمانش را بسویت نشانه گرفت آن روزنه نیز دیگر لبخند نخواهد زد . قبل از اینکه آخرین تیر زندگی بسویت رها شود همان روزنه ی امید ، روزنه ی هدف یا هر روزنه ی مسخره ی دیگری که در میان تنهایی مطلق و دهشتناک تاریکی برایت ناز می کند ، زیر لب لبخندی موذیانه خواهد زد ، تیرش را بر کمان خواهد نهاد ، با نهایت توانش زه کمان را خواهد کشید و قلبت را بر تک درخت خزان دیده ی مانده در بیابان آرزوها خواهد دوخت .

نوشته شده توسط فرزاد در ساعت 7:56 | لینک  | 

نکاتی از عشق

....... و اما این سخنان من است به دوست عزیزی که دانسته خود را بی عزت کرده ، به شماها که در محیط دانشگاه به دنبال نیمه ی گمشده ی خویش می گردید و به خودم . باشد که هم برای دوستم ، هم خودم و هم شماها موثر افتد و کمی عاقلانه تر بیندیشیم به عشق . آری عشق کلمه ای مقدس است اما عشق در لغتنامه ی ذهن ما درست تعریف نشده ، عشق درجات و مقامهایی دارد که والاترین درجه ی آن همان عشق به ذات احدیت می باشد . عشق به کار ، عشق به همنوع ، عشق به دوست و عشق به کسی که می خواهی عمری را با او سر کنی ، در شادی و غمش شریک باشی و او نیز برای تو چنین باشد . این محبت و علق قلبی نیز از درجات بالای عشق محسوب می شود به شرطی که به نکاتی که در تشکیل یک زندگی سعادتمند ضروری است توجه داشته باشی .

عشق به دنبال زیبایی است . انسان در اعماق وجو خود زیبایی را پرستش می کند . اما کدامین زیبایی ؟ زیبایی جمال یا زیبایی کمال ؟ صورت نیکو یا سیرت نیکو . کدامیک ؟ جمال زیبا عمری کوتاه دارد و سالیانی چند بیشتر دوام نمی آورد ، حبابی است روی آب که با کوچکترین موجی در هم می شکند . چه بسا انسانهایی که سیرت زشت خود را در پس صورت زیبا و بزک کرده پنهان نموده اند و چه بسا زیبایی های جمال که صناعی است ، آفریده ی پودر و ماتیک و سرخاب و سفیداب که با قطره ای باران زایل شدنی است و چه کوته فکرند انسانهایی که دل را به جمال یار می بندند . این برده های زیبایی جمال فردا نه از دیدن سیرت یار دلدار که حتی از دیدن صورت واقعی او نیز دچار تهوع خواهند شد . افسوس که پریشانی و پشیمانی دیگر سودی ندارد و عقربه های زندگی را بازگشتی نیست . پس عشق به جمال بدون کمال را نمی توان عشق نامید ، آمیزه ای است از امیال نفسانی و نیاز جسمانی که در شب هفتم هوسش نامیدند . پس چه بهتر که عشق این کالای پربها را تنها به زیبایی های کمال ارزانی داریم که کمال زیبا موهبتی است الهی و پایدار و ماندگار به درازای طول عمر انسان .

من نمی گویم که نیمه ی گمشده ی خویش را جستجو نکنید اما اگر خیال گام گذاشتن در این ورطه را دارید با چشم و گوش باز عمل کنید تا در جستجوی نیمه ی گمشده ی خوشی نیمه ی پیدایتان را نیز گم نکنید .

و در آخر اینکه عشق انسانی رابطه ی محبت آمیز  متقابل قلبی بین دو نفر است که می خواهند تفریق شوند در عین جمع شدن . باز هم روی کلمه ی متقابل تاکید می کنم . عشق یک طرفه عشق نیست . عذابی است کشنده در عین حیات بخشی ، به جنت این عشق زمانی خواهی رسید که از هفت طبقه ی مشتعل دوزخ رد شوی و هر کس را نیز توان گذشتن از میان آتش نیست .

در یک کلام می توان این عشق را سرطان قلب نامید ، سرطانی که وجه اشتراک آن با سرطانهای دیگر این است که باید با تشخیص سریع و اقدام بموقع درمانش کنی . زیرا اگر در این مرحله اهمال کنی و مرحله ی متاستاز فرارسد سرطان به اعماق قلب و جانت ریشه خواهد دوانید . ریشه هایی پیشرونده که هیچ کدام از داروهای شناخته شده ضد سرطان را یارای مقابله با آنها نیست . ریشه هایی که اگر قطعشان کنی دوباره خواهند رویید ، محکمتر و قطورتر از بار اول .  

نوشته شده توسط فرزاد در ساعت 15:13 | لینک  | 

پل خودشناسی

در جاده ی تاریک زندگی هراسان و سلانه سلانه گام برداشتم . کوچه ی کودکی و خیابان شلوغ و رنگارنگ نوجوانی را پشت سر گذاشتم و به دریاچه ی جوانی رسیدم . دریاچه ای که پلی بر روی آن زده شده بود . پلی بنام خودشناسی . روی پل ایستادم . ندایی به گوشم رسید که بیاستم . به پایین نگریستم. دریاچه قرمز بود. رنگ خون داشت . سرم گیج می رفت . پل متحرک تکانی خورد . رنگ اغواکننده ی خون مرا بسوی خویش می کشید. بر لبه ی پل ایستادم . نه !!! نمی توانستم مقاومت کنم . یک لحظه تصمیم گرفتم بپرم . در همان لحظه فکر کردم که هنوز کسانی هستند که  در آنسوی پل مرا می طلبند و شاید من نیز آنها را . اما دیگر دیر شده بود و پای من لغزیده بود . دست انداختم و با هر جان کندنی بود لبه ی پل را گرفتم . در میان زمین و هوا معلق مانده بودم . امیدی به زنده ماندنم نداشتم . در همین حین صدایی به گوشم خورد . سایه ای از دور می آمد . با تمام توانی که در حنجره ام مانده بود کمک خواستم . سایه به من نزدیک شد . به صورتم خیره شده بود با پوزخندی مسخره که بر لب داشت . به چهره اش  دقت کردم . خیالم راحت شد . آشنا بود . دوستی صمیمی . نفسی به راحتی کشیدم و دست راستم را بسویش دراز کردم تا بالایم کشد . خم شد . نشست . دست در جیبش برد و آنگاه ...... دیگر هیچ ندیدم . جز درخشش خیره کننده چاقویی که بالا برده شد و با تمام توان بر انگشتان دست چپم که بر لبه ی پل چفت کرده بودم فرود آمد . فریادی کشیدم . دستانم رها شد و با انگشتانی زخمی از خنجر دوست ، چشمانی که از فرط بهت از حدقه بیرون زده بود و دهانی که از منتهای تعجب بازمانده بود به اعماق تاریک دریاچه سقوط کردم .

نوشته شده توسط فرزاد در ساعت 8:44 | لینک  | 

خواستن یا نخواستن!!!؟؟؟
خواستن کلمه ی شیرینی است.... اما نخواستن؟؟؟

نخواستن نسبت به خواستن تنها یک «ن » اضافه دارد . حرفی که با تمام کوچکی خود بار معنایی کلمه را بر دوش دارد. حرفی کوچک که فاصله ای به وسعت خواستن تا نخواستن را پر می کند. حرفی که به خود حق می دهد به خاطر این که پیش از حرفهای دیگر آمده بار معنایی کلمه را تغئیر دهد و حتی زندگی مرا نیز.

تنها به خاطر یک « ن» زندگی من از سرخوشی به دلتنگی و عذاب بدل شد. تنها به خاطر یک نون . حرفی از حرفها .

نوشته شده توسط فرزاد در ساعت 14:43 | لینک  | 

شب بخیر خدا!!!!

چطوری خدا جونم ؟ وقت خوابت گذشته! نه؟

برو بخواب اگر از گندهایی که ساخته های دستت بالا آورده اند عذاب نمی کشی . من در دلیل خلقت این موجودات کثیف هاج و واج مانده ام .

مخوقاتی که زندگی را بر همنوعانشان سخت کرده اند .

مخلوقاتی که دیگران را می کشند تنها به خاطر اینکه خود چند صباحی بیشتر زندگی کنند.

زندگی! چه کلمه ی مسخره ای . لولیدن در کثافت .

می خواهم تو را بپرستم اما در حاصل و نتیجه ی آفرینش تو جز پلیدی و زشتی و کثافت نمی بینم .

می خواهم به تو ایمان آورم اما وقتی در پیشگاهت به سجده می افتم آدمیانی در نظرم مجسم می شوند که دندانهایشان را در گلوی دوستان خود فرو کرده اند و خونشان را می مکند .

اگر اینها اشرف مخلوقاتت هستند پس بقیه مخلوقاتت را چه سود ؟

( تقدیم به بدترین دوستم که سه سال بهترین آنها بود و من چه ساده بودم!!! نامردی متولد مرداد با بوی متعفن مردار)

نوشته شده توسط فرزاد در ساعت 10:14 | لینک  | 

غریق

وقتی کسی را دیدید که در حال غرق شدن در منجلاب سیاهی و تاریکی است با او چه می کنید؟

آیا به حال خود رهایش می کنید یا به یاری اش می شتابید؟

دوستی مرا نصیحت می کرد که: « وقتی کسی را دیدی که دارد غرق می شود بهترین کمک تو به او این است که زودتر خفه اش کنی قبل از اینکه آرام آرام و به تدریج خفه شود. چرا که اگر دستانت را برای کمک به اوبه سویش دراز کنی تو را غرق می کند تا خود نجات یابد»

نوشته شده توسط فرزاد در ساعت 6:58 | لینک  | 

خوب چیست؟

این کلام اگزیستانسیالیستی نیچه را همیشه سرلوحه کارهایتان قرار دهید:

(( خوب برای من آن چیزی است که خودم در آن لحظه خوب می دانم نه آن چیزی که دیگران خوب تصور می کنند))

نوشته شده توسط فرزاد در ساعت 8:19 | لینک  | 

به کجا می رویم؟

غایت و هدف نهایی ما از زندگی دنیوی چیست؟

این همه دوز و کلک و حقه بازی برای رسیدن به کدامین نقطه است؟

به اعماق تاریکی روانیم و کورسویی به چشم نمی خورد .

 کاش می ایستادیم و جلوتر نمی رفتیم .

در تاریکی چاله ها را نخواهیم دید .

نوشته شده توسط فرزاد در ساعت 14:54 | لینک  | 

آرزو
پرسیدم: بزرگترین آرزوی زندگیت چیست؟

پاسخ داد: بی آرزویی. اینکه آرزویی نداشته باشم.

نوشته شده توسط فرزاد در ساعت 17:1 | لینک  | 

خدا
همه جا را دنبالت گشتم اما نیافتمت.

ای خدا کاش می دانستی چقدر دوستت داشتم. چقدر صدایت کردم . چقدر در تنهایی هایم دست نیاز بسویت دراز کردم . اما افسوس که تو جوابم را ندادی و تنها رهایم کردی .

خدایا خواهش می کنم عینکت را بزن . من ایوب نیستم . باور کن که من ایوب نیستم.

نمی خواهم از دستت دهم . پس ای خدا یاریم کن .

نوشته شده توسط فرزاد در ساعت 16:11 | لینک  | 

پول
<< ای پول ای عشق من  ای پدر و مادر و خواهر و برادر من !!!!  دنیا بدون تو هیچ است . می گویند چرک کف دستی اما چکنم که عاشق این چرک کف دستم !!!!!

چرا؟؟

 زیرا همه کسی را دوست دارند که دستانشان چرکین تر باشد .دستان تمیز خریداری ندارد .

نوشته شده توسط فرزاد در ساعت 16:51 | لینک  | 

جهنم و بهشت

تا کی ما را از دوزخ می ترسانید و به بهشت وعده می دهید . شعله های این جهان بسی هولناک تر از آتش دوزخ است. دنیای بیهوده  ، پوچ ، والا شمارنده ی پستی ها و به سخره گیرنده نیکی ها .

کسی که در آتش این دنیا بریان شده چه واهمه ای از آتش جهنم دارد ؟

 

نوشته شده توسط فرزاد در ساعت 18:40 | لینک  | 

کی ها خوشبختند؟
1-کودکان چون نمی فهمند

2-دیوانگان چون فهمیده اند که نباید بفهمند

3-مردگان چون شانه از زیر بار فهمیدن خالی کرده اند

نوشته شده توسط فرزاد در ساعت 20:48 | لینک  | 

زنجیر از هم گسیخته

زنجیر زندگیم به جایی متصل نیست .

حلقه های زنجیر از هم گسیخته اند و معنای خود را از دست داده اند زیرا زنجیر در تمامیت آن زنجیر است نه هر حلقه ای به تنهایی . حلقه ها باید به هم گره خورند ، در هم فرو روند تا زنجیر شکل گیرد اما آنگاه که حلقه ی آخر مفقوده است  چه ...

نوشته شده توسط فرزاد در ساعت 7:10 | لینک  | 

ارزش آدمیان در چیست؟

در این دنیا و در چشم موجوداتی که نام اشرف مخلوقات را یدک می کشندزیبایی ظاهری، زبان بازی، اظهار فضل و دانش در مورد آنچه که نمی دانی و هنوز برای خودت مجهول است، پول، ماشین، مدرک و هر کوفت و زهرمار دیگری که جنبه مادی دارد به آدمی ارزش می دهند . در یک کلام  درک کردم که طول آدمیان ضربدر عرض آنان بسیار بیشتر از فکر ، اندیشه و روح  آنان و دیگر چیزهایی که آنها را در چشم من سزاوار احترام می کرد می ارزد .

نوشته شده توسط فرزاد در ساعت 7:9 | لینک  | 

دو توصیه

1- در مورد آنچه که به یقین نرسی فضل فروشی نکن و داد سخن در نده و بدان که هر چه بیشتر بدانی تازه می فهمی که چقدر نادان تری .!

2- هنگامی که سخنی را شنیدی و درک نکردی هرگز به آن نخند حتی اگر به نظرت مسخره آید . شاید در سطح گرفتار شده باشی و برای رسیدن به لایه های عمقی به زمان نیاز داشته باشی .

نوشته شده توسط فرزاد در ساعت 6:31 | لینک  | 

فراموشی
گفتن فراموشش کن به دیگران خیلی آسان است اما گاهی پیش می آید که خودت باید چیزی را که واقعا می خواهی فراموش کنی و نمی توانی.

آنوقت است که به سقم گفته خود می رسی

نوشته شده توسط فرزاد در ساعت 17:52 | لینک  | 

خنجر
دوست من!!!

آه  فشار ده خنجر را در قلبم. بیشتر و بیشتر. با هر نفسی که فرو می کنم آنرا فرو کن و بیرون آور.

آری داری به استخوانهایم می رسی . باز هم بیشتر.

نوشته شده توسط فرزاد در ساعت 17:26 | لینک  | 

خاکستر

 با تشکر از دوستان خوبم بهنوش  سیاوش   ستاره و   مسعود

این نوشته مال اوایل بهاره  امیدوارم بعد از انتقال اونچه که تا حالا نوشتم حرفهای بهتری برای گفتن داشته باشم.


چگونه صبر توانم کرد برمرگ هر آنچه تا حال یقین داشتم بر آن. حاضر بودم که بسوزم و خاکستر شوم همچنان که شده بودم اما انتظار نداشتم خاکسترم را که هنوز آخرین رمق های اشتعالش را تجربه می کرد زیر پا له کرده و تا ابد خاموشم سازند.

نوشته شده توسط فرزاد در ساعت 16:45 | لینک  | 

خسته
خسته ام. از همه کس و همه چیز. در دنیای افکار خودم بارها انسان معاصر را به کنکاش کشیده و بر تلخکامی هایش گریسته ام. به فکر خودکشی افتاده ام. تو نیز . می دانم. اما نیک بیندیش که ارزش آنرا دارد یا نه که خود را فدا کنی برای دنیا و انسانهای دونش. هر چند ماندنت نیز بیهوده است.

اگر رهایی را در پرواز بسوی فنا دیدی مرا نیز ندایی ده تا هم آواز شویم.

نوشته شده توسط فرزاد در ساعت 12:16 | لینک  | 

خواب

تنها در دامان خواب است که برای دقایقی چند آرام می شویم. پس ای خواب آغوش پرمهرت را به رویم باز کن تا در گرمی آغوشت سیاهی ها   شقاوت ها و نامرادی های این دنیای دون را به فراموشی بسپارم.

نوشته شده توسط فرزاد در ساعت 16:59 | لینک  | 

Welcome To Hell !!

.



دوستای خوبم

التماس
دختر مهتاب
چشم انتظار من باش
جزیره عشق
دندون یه آدم مرده
به عشق داریوش
جیغ
آفتابگردان
قطره قطره
نیکااستار
ایران آزاد
و باز بیآغاز
ونوشه
دنیای کوچک من
وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود
همیشه عاشق
فریاد در سکوت
یک پشت کنکوری ریاضی
باغ مهتاب
قاصدک
وبلاگ هواداران داریوش